صفحات

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

اينشتين و داروين

داستان دو نظريه در گفت وگو با نيل دوگراس تايسون ستاره شناس
اينشتين و داروين
 
الن پوپل
برگردان: کاوه فیض اللهی
دانشمندى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين زيست شناسى و يك نسل بعد دانشمند ديگرى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين فيزيك. اكنون پس از يك قرن بررسى موشكافانه هر دو تبيين هنوز كاملاً به اعتبار خويش باقى اند. اما در فرهنگ عامه از آلبرت اينشتين فيزيكدان بتى ساخته شده در حالى كه ميراث چارلز داروين زيست شناس در غبارى تيره از اختلاف نظر فرو رفته است. چرا جايگاه نظريه هاى داروين درباره منشاء گونه ها كه در سال ۱۸۵۹ مطرح شد و نظريه هاى اينشتين درباره نسبيت كه در فاصله سال هاى ۱۹۰۵ و ۱۹۱۶ به چاپ رسيد، نزد مردم اينچنين متفاوت است؟ نيل دوگراس تايسون ( deGrasse Tyson .N) اختر فيزيكدان، مدير افلاك نماى هايدن در نيويورك و يكى از دو نويسنده كتاب «منشاء: چهارده ميليارد سال تكامل كيهان» در گفت وگويى كه اخيراً در دانشگاه واشينگتن انجام شده به اين پرسش مى پردازد.
به نظر مى رسد اينشتين و داروين در جامعه ما دو جايگاه متفاوت دارند. يكى تقريباً نماد فرهنگ عامه است در حالى كه بعضى ها مى خواهند آن يكى ديگر را بى اعتبار كنند. چرا وضعيت به اين شكل است كه نسبت به اين دو رويكردهاى متفاوتى وجود دارد، در صورتى كه نظريه هايشان از نظر شواهد تاييدكننده، در وضعيت بسيار مشابهى قرار دارد؟
با آ نكه هر دو دانشمند بودند، اما اينشتين نخستين دانشمند بسيار مردمى بود كه فعاليت هايش در راه اهداف اجتماعى و نيز آرمان هاى سياسى، هويدا و پيش چشم همگان بود. بعيد مى دانم چنين چيزى در مورد داروين هم صدق كند. مى دانم كه او در روزگار خويش بسيار متهور بود. مى دانم كه كتابش، «اصل انواع»، كتابى پرفروش بود. اما گمان نمى كنم فعاليتى در سياست داشت كه تاثيرى در روند كار دولت  ها گذاشته باشد. سراغ ندارم ملتى مستقل نزد او آمده باشند و تقاضا كنند كه رئيس جمهورشان شود، آن طور كه براى مثال كشور جديد اسرائيل از اينشتين چنين خواسته اى داشت. من به عنوان يك شهروند و به عنوان يك دانشمند عمومى مى توانم به شما بگويم كه اينشتين يك پارادايم علمى جاافتاده با ريشه هاى بسيار محكم را از اساس واژگون كرد در حالى كه داروين عملاً هيچ پارادايم علمى را واژگون نكرد. پارادايم از پيش وجود داشت اما فرايندى تدريجى بود: «آيا تكامل آن طور كه لامارك مى گويد با وراثت صفات اكتسابى عمل مى كند؟ نه. اين طور نيست.»... در اينجا مى توان تكامل يك ايده يعنى چگونگى عملكرد تكامل را ديد در حالى كه اينشتين مدعى شد فيزيك نيوتنى ناقص است و اين چيزى است كه در طول صدها سال حاكميت فيزيك نيوتنى غيرقابل تصور بود. آن طور كه من از تاريخ برداشت كرده ام مردم همواره از كسانى كه همگان به نابغه بودنشان اذعان دارند مى خواهند كه درباره همه چيز اظهارنظر كنند.
درست مانند وضعيتى كه امروزه در رابطه با ستارگان موسيقى راك وجود دارد. همه مى  خواهند بدانند كه بونو درباره قحطى در جهان چه فكر مى كند. هر چند او از طريق موسيقى به پول رسيده است.
دقيقاً. به همين خاطر اينشتين در اين حوزه هاى ديگر الزاماً متخصص نيست. حتى در اين حوزه هاى ديگر الزاماً فردى مطلع هم نيست. اما مردم مى دانند كه او انديشمندى ژرف است. پس مى خواهند بدانند كه انديشه هاى ژرف او درباره يهوديان و اعراب چيست و همين طور درباره نهضت حقوق مدنى، بمب اتم آلمانى نازى؟ به اين ترتيب او عملاً مشاور مردمى شد كه تلاش مى كردند از كسى كه به او اعتماد كامل داشتند يعنى از يك نابغه ايده بگيرند. همين عامل است كه اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما فكر مى كنم عالم مهمترى نيز وجود دارد: در اين دنيا هيچ علمى مانند فيزيك نيست. هيچ چيز نزديك به آن دقتى كه فيزيك با آن شما را قادر به درك جهان اطرافتان مى سازد نيست. قوانين فيزيك است كه به ما امكان مى دهد بگوييم خورشيد دقيقاً كى طلوع خواهد كرد. كسوف چه وقت شروع مى شود و چه وقت به پايان خواهد رسيد. شهاب سنگ كى به زمين برخورد مى كند، آن وقت كه ديويد لوى و جين و كارولين شوميكر يك ستاره دنباله دار كشف كردند را يادتان هست؟ آنها براساس چند اندازه و مشخصات آن گفتند كه دفعه بعد با مشترى برخورد خواهد كرد. آنچه قابل توجه است اينكه هيچ كس در اين پيش بينى ترديد نكرد. زيرا همه مى دانند كه اين قدرت درك حاصل از مبانى فيزيك است كه پيش بينى آينده را با دقت زياد امكان پذير مى  سازد. زيست شناسى اين طور نيست. شيمى هم اين طور نيست، بله، مى توان نتيجه واكنش ها را پيش بينى كرد. بله مى توان مكانيسم ها را درك كرد. نظريه تكامل داروين چارچوبى است كه تنوع حيات بر روى زمين در آن درك مى شود. اما در كتاب «اصل انواع» داروين هيچ معادله اى نيست كه بتوان با استفاده از آن گفت فلان گونه صد سال يا هزار سال ديگر به چه شكلى در خواهد آمد. زيست شناسى هنوز به آنجا نرسيده است كه بتواند با اين دقت پيش بينى كند. پس هنگامى كه از نظريه نسبيت و نظريه تكامل صحبت مى كنيم مى دانيم كه هر كدام شيوه بسيار مهمى براى شناخت جهان است. اما جعبه ابزارى كه همراه نظريه نسبيت است، كه در واقع همراه هر نظريه فيزيكى است، در چنان سطحى از دقت است كه آن را در ترازى ديگر قرار مى دهد. يعنى صرفاً يك اصل سازمان دهنده نيست. وقتى پيش بينى مى كنيد كه خورشيد فردا صبح ساعت هفت و بيست و دو دقيقه طلوع خواهد كرد و كسى بخواهد با شما بحث كند، با آن گفت وگو فقط وقتتان را هدر خواهيد داد. بگذاريد و برويد زيرا با اطمينان مى دانيد كه چه اتفاقى خواهد افتاد. به همين دليل چون نظريه تكامل داروين نظريه اى در زيست شناسى است و چون زيست شناسى علمى متفاوت از فيزيك است، به نظر يك آدم بيگانه ناوارد چنين مى آيد كه مى توان پابرهنه وسط پريد و مدعى شد كه مسائل آنطور كه زيست شناس مى بيند نيست. اين البته اكنون نادرست است، اما مى  خواهم بگويم وقتى جعبه ابزارى با قدرت پيش بينى در اختيار داشته باشيد، درست مانند آن است كه زره پوش شده باشيد. ديگر اهميتى نخواهيد داد كه كسى بگويد آن معادله غلط است. معادله به وضوح درست است، پس برويد منزل تان.
و مشكل تكامل
از آنجا كه تكامل اصل سازمان دهنده زيست شناسى است كه امكان درك پديده ها را فراهم مى كند، هستند كسانى كه در برابر آن ايستادگى مى  كنند به عقيده من مخالفت در اين سطح با مخالفت شايع در زمانى كه كپرنيك و گاليله ثابت كردند زمين به دور خورشيد مى گردد و نه بر عكس تفاوت بنيادى ندارد. در آن زمان گرانش نيوتنى را نداشتيم. نمى شد مكانيسم چرخ دنده اى منظومه شمسى را با دقت زياد پيش بينى كرد، اصلاً در آن زمان «منظومه شمسى» كلمه جديدى بوده كه تلويحاً به معناى قرار داشتن خورشيد در اين مركز عالم بود. در آن زمان طبقات مذهبى در اين باره بحث مى كردند و مى گفتند كه خلاف كتاب مقدس، خلاف خدا، شيوه خدا و خواست خدا است. البته در آن زمان كليسا فوق العاده قدرتمند بود. در ايتاليا عملاً كليسا حكومت مى كرد. بنابراين قدرت لازم براى تحميل يك ديدگاه وجود داشت و اين پشتيبانى از ديدگاه هايى كه با تفسير كليسا از كتاب مقدس مغايرت داشت را براى سلامتى افراد مضر مى ساخت.
خوشبختانه بايد به اطلاع شما برسانم كه امروزه اگر كسى بگويد كه زمين به دور خورشيد مى گردد يا ستارگان ديگرى وجود دارند كه ممكن است سياره هايى داشته باشند كه در آنها حيات باشد، زنده زنده پاى چوبه دار سوزانده نمى شود. جوردانو برونو همين حرف ها را زده بود كه در سال ۱۶۰۰ پاى دار سوزانده شد؛ درست ده سال پيش از آن كه گاليله با «پيام آور ستارگان» (تلسكوپ گاليله _ م) عملاً روى صحنه بيايد و خبر دهد كه مشترى اقمارى دارد و به اين ترتيب مشترى را مركز اين حركت سازد و نه زمين. از آن زمان تاكنون اوضاع به سرعت تغيير كرده است. از سوزاندن برونو در آتش تا بازداشت خانگى گاليله تا به امروز كه كليساى كاتوليك بيانيه مى دهد و اعلام مى كند كه تكامل درست است. به اين ترتيب تاريخ نشان داده است كه نظام هاى اعتقادى خداباورانه همواره توانسته اند خود را با اكتشافات غالب علم زمان خويش  سازگار سازند. آنها كه اين كار را نكنند جا خواهند ماند و اگر كسى جا بماند دستش از نيروهايى كه سيستم هاى اقتصادى نوظهور را كنترل مى كنند كوتاه خواهد شد. ما در قرن بيست و يكم زندگى مى كنيم نيروى پيش برنده نظام هاى اقتصادى نوين علمى و تكنولوژيك خواهند بود ما كه ديگر در عصر كشاورزى نيستيم. گفتن اينكه من به گفته هاى داروين اعتقاد ندارم در نيمه قرن نوزدهم چه پيامد هايى داشت؟ عملاً هيچ، اما امروزه با وجود اين همه شركت هاى تكنولوژى زيستى بدون نظريه تكامل هيچ دركى از زيست شناسى وجود ندارد. در نتيجه چنانچه كسى بگويد «من اعتقادى به نظريه تكامل ندارم و فكر مى كنم كه هر كدام از ما اختصاصاً آفريده شده است» بايد به پيامد هاى آن در رابطه با وضعيت استخدامى اش توجه كند حال اگر كسى نخواهد دانشمند شود شايد اين مسئله اهميت چندانى نداشته باشد. خب در واقع حرفه هاى بسيارى هست كه در آنها دانشمندان كارى ندارند. اما همانطور كه گفتم نظام هاى اقتصادى نوظهور با علم و تكنولوژى به پيش مى روند، در حالى كه تكنولوژى زيستى پيشگام آنها است. اگر كسى بيايد و حرفى از آدم و حوا بزند حتى از در ورودى هم نخواهد گذشت. او به دردشان نمى خورد زيرا نمى توانند از دانش او براى رسيدن به واكسن بعد، داروى بعد و درمان بعدى براى سرطان استفاده كنند. چنين دانشى به اكتشافاتى كه مى دانيم در سالن هاى شركت هاى تكنولوژى زيستى انتظارمان را مى كشند، راه نخواهد برد.
منظورتان آن است كه ديد شخص از اين نظريه ها روى آهنگ نو آورى تاثير مى گذارد؟
بله.و براى آنكه اين كج فهمى درباره اصطلاح «نظريه» را در نطفه خفه كنم بايد اضافه كنم كه تا پيش از اينشتين تمام نظريه هاى فيزيكى آزموده شده و تاييد شده، «قانون» ناميده مى شد: قوانين سه گانه نيوتن در حركت،  قوانين گرانش و قوانين  ترموديناميك و... هنگامى كه اينشتين از راه رسيد نشان داد كه نيوتن ناقص است. اشتباه نه، بلكه ناقص زيرا فقط زيرمجموعه اى از واقعيت را توصيف مى  كند. اينشتين نشان داد كه براى تبيين اين واقعيت درك عميق ترى لازم است. در اين لحظه فيزيكدانان _ به گمانم نه حتى آگاهانه، بلكه به نوعى نيمه آگاهانه _ دست از «قانون» ناميدن چيزها برداشتند. در قرن بيستم هيچ «قانونى» در فيزيك وضع نشد. نظريه كوانتوم داريم، نظريه نسبيت و... كافى است نگاهى به كتاب ها بيندازيد تا ببينيد كه همه از اصطلاح «نظريه» استفاده مى كنند. به نظرم اين به معناى رسيدن به يك شناخت است كه كسى كه بعد از شما مى آيد ممكن است به دركى عميق تر از پديده دست يابد. اما «عميق تر» به اين معنا نيست كه كار شما ديگر اعتبار ندارد بلكه صرفاً يعنى آنكه گستره وسيع ترى از شناخت در انتظار شما است كه آنچه شما مى دانيد در دل آن جاى مى گيرد. مانند نمودار كلاسيك و قديمى ون است: جهان نيوتن اينجا است در يك دايره و اكنون جهان اينشتين در دايره اى بزرگتر كه نيوتن را در برمى گيرد و هنگامى كه معادلات اينشتين را در گرانش و سرعت پايين در نظر بگيريد فرقى با معادلات نيوتن ندارد. در اين شرايط همه آن معادلات فرو كاسته شده و به شكل معادلات نيوتن درمى آيند. از آنجا كه معادلات نيوتن جواب مى دهند، در شرايطى كه ثابت شده درست هستند، ناگهان از كار نمى افتند. به عبارت ديگر به خاكستر ننشسته اند بلكه هنوز صحيح و سالم آنجا هستند. به همين خاطر اكنون مى دانيم كه نسبيت عام ناقص است چرا كه با مكانيك كوانتوم پيوند نخورده است. آنها ازدواج نكرده اند و با هم صحبت نمى كنند. ما اكنون هم اين را مى دانيم. از اين رو برآنيم كه هنوز دايره بزرگترى نيز هست كه مكانيك كوانتوم و نسبيت عام را دربر خواهد گرفت و اين چيزى است كه متخصصان نظريه تار در پى آنند. همين است كه به آنها انگيزه مى دهد و از روى هوس نيست.
همين طور است. صرف هوس رسيدن به چيزى پيچيده و اسرارآميز نيست.
بى خودى و براى خنده كه اين كار را نمى كنند. نه، واقعاً شكافى هست و اين درك عميق تر همان طور كه گفتم دركى است كه شناخت   هاى پيشين را دربرمى گيرد زيرا از پيش معلوم شده كه درستند و جواب مى دهند. اما عموم مردم با اين تغيير در كاربرى واژگان هماهنگ نيستند. آنها كلمه «نظريه» را مى شنوند و مى گويند «خب، فقط يك نظريه است. ممكن است فردا نظريه ديگرى بدهند.» بله، اما اگر نظريه فردا متفاوت شد به خاطر آن است كه نظريه اى قوى تر از قبلى داريم. نه به خاطر آنكه چيزى به كل متفاوت يافته ايم. اكنون حتى براى ناميدن ايده هايى كه بسيار آزمايشى و خام هستند نيز از واژه «نظريه» استفاده مى شود. اين درست اما به اين ترتيب به مشكلى برمى خوريم: نظريه تكامل داريم و نظريه كوانتوم كه همه به خوبى آزموده شده و كاملاً جاافتاده و تاييد شده اند و از طرف ديگر نظريه كسى را داريم كه در مرز علم است اما احتمالاً  ثابت خواهد شد كه نادرست است زيرا بيشتر نظريه هاى جديد نادرستند. اما همين ها دانشمندان را مدام در وضعيت پژوهش نگه مى دارند. هر جا كه فهميديد جريان چيست سعى مى كنيد با باز كردن راهتان از ميان خار و خاشاك پيش برويد، بين شيوه كاربرد كلمه «نظريه» توسط دانشمندان و برداشت عوام از اين كلمه ناهماهنگى ناجورى وجود دارد، هر چند اكنون از اين شيوه درك جهان يك قرن مى گذرد. قسمت ناخوشايند ماجرا همين جا است. اما آنچه مردم بايد بفهمند آن است كه هيچ چيز قوى تر از نظريه هاى موفق نيست. آنها ايده  ها را چنان سازمان مى دهند كه قدرت دركى در اختيار شما قرار مى دهند كه در تمام نظام هاى فكرى انسان از ابتدا تاكنون بى همتا است.
فكر مى كنيد چه آزمونى بتواند اعتماد به نظريه داروين را طورى استحكام بخشد كه نگاه كپرنيكى به منظومه شمسى امروزه از آن برخوردار است؟ آيا آزمونى هست كه بتواند همان نوع دقتى را نشان دهد كه امروزه براى حركات سياره اى داريم؟
در اينجا دو نكته وجود دارد: اجازه دهيد آنها را يك به يك باز كنم. مسئله دقت فقط اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما به نظر من علت مقاومتى كه در جوامع گوناگون مشاهده مى كنيم فقط اين نيست. بيشتر آنچه كه اينشتين گفته و انجام داده است ارتباط مستقيمى با آنچه كه در كتاب مقدس مى خوانيم ندارد. هيچ كس نه از نسبيت خاص يا كارهاى او در مكانيك كوانتوم خبر دارد و نه به آن اهميتى مى دهد. آنجا كه اينشتين واقعاً با كتاب مقدس تضاد پيدا مى كند اين واقعيت است كه نسبيت عام اصل سازمان دهنده بيگ بنگ مى شود. اينجاست كه نظريه نسبيت با مسئله منشا تلاقى مى كند و اينجا است كه جامعه مذهبى به آن واكنش نشان مى دهد. به همان قياس به سيستم كپرنيكى كه بازگرديم، به نظرم مسئله زمان مطرح مى شود. مدت ها پيش از طرح قوانين حركت و قوانين گرانش توسط نيوتن، جهان مدل خورشيد مركزى را كاملاً پذيرفته بود. كتاب كپرنيك در سال ۱۵۴۳ منتشر شد اما نيوتن در سال ،۱۶۸۷ درست است؟ اين مى شود ۱۳۰ سال. اكنون از نظريه داروين ۱۳۰ سال گذشته است. بايد از خودتان بپرسيد معيارتان از اين مقاومت چيست؟ آيا بخش عمده جهان در برابر آن مقاومت مى كنند؟ به آنها كه مقاومت مى كنند بخش عمده اى نيستند. زيرمجموعه كوچكى از جهان است. حتى مى توان گفت يك گروه مقاومت. اما آنها بايد بدانند كه همتايانشان در گذشته آنها كه با گردش زمين به دور خورشيد مخالفت مى كردند، كمتر از آنها سينه چاك نبودند و نيز شور و شوق طرفداران اكتشافات علمى هم از آنها كمتر نيست. شوروشوق آنها در اختراع ميكروسكوپ و كشف ميكروب ها از اين كمتر بود. به همين دليل است كه وقتى شما بيمار مى شويد به خاطر آن نيست كه خدا شما را بيمار كرده بلكه به خاطر آن است كه در معرض ميكروارگانيسم قرار گرفته ايد. مى توانم اين ميكروارگانيسم ها را به شما منتقل كنم و شما تمام علائم و نشانه هاى بيمارى را بروز خواهيد داد. اين اكتشاف خدا را از بسيارى معادلات كنار گذاشت، معادلاتى كه مردم در رابطه با علت بيمارى در سر داشتند.درباره بيمارى هاى مقاربتى داستان مشهورى هست... هنگامى كه معلوم شد پنى سيلين براى درمان بيمارى هاى مقاربتى موثر است، اسقفى در آن زمان گفت كه اين دارو كار شيطان است زيرا امكان مى دهد كه افراد زنا كنند و با مجازات خدا روبه رو نشوند. امروزه نيز ديده مى شود كه بعضى ها هنوز با ويروس ايدز به همين شكل برخورد مى كنند. اما مهم آن است كه روى هم رفته مردم ديگر فكر نمى كنند كه ميكروب توسط نيروهاى فراطبيعى منتقل مى شود. بنابراين فكر مى كنم كه مسئله گذشت زمان باشد. گفته مشهورى درباره، تكامل هر حقيقت بزرگ هست كه مى گويد: نخست، مردم مى گويند كه به آن اعتقادى ندارند؛ سپس مى گويند كه با كتاب مقدس تضاد دارد؛ و در مرحله سوم مى گويند خودشان از اول آن را مى دانستند. پس كافى است به آنها كمى زمان بدهيد. طول مى كشد تا گرم شوند.
از سوى ديگر، الهام بخش كارهاى اينشتين نقص ظريه هاى گذشته بود. چگونه آزمايش ها نشان دادند كه طرز فكر دانشمندان درباره جهان در اواخر قرن نوزدهم كاملاً نادرست بود؟
در فيزيك شكاف هايى وجود داشت و اگر كسى دورانديش نبود ممكن بود با خود بگويد: «خودشان حل خواهند شد. كمى فرصت بدهيد همه چيز روبه راه خواهد شد.» اما هيچ چيز حل شدنى نبود. بايستى كسى مثل اينشتين و انديشمندان آينده نگر همتايش ظهور مى كردند تا ماجرا روشن شود.
آيا منظورتان آن است كه قياس با عصر حاضر موضوع اكتشافات مربوط به جهان شتابدار مطرح مى شود.
بله، امروز هم شكاف هايى وجود دارد. هنوز نمى دانيم كه ماده تاريك چيست. نمى دانيم انرژى تاريك چيست، نمى دانيم پيش از بيگ بنگ (انفجار بزرگ) چه اتفاقى افتاده است. نمى دانيم در مركز سياهچاله چه حوادثى رخ مى دهد. نمى دانيم چگونه مى توان گرانش را با مكانيك كوانتوم ادغام كرد. نمى دانيم كهكشان ها چگونه تشكيل شدند. حوزه هاى بسيار مهمى تا به امروز ناشناخته مانده اند. اما ماهيت علم همين است.
و همين جور چيزها هستند كه مى توانند الهاماتى از نوع اينشتين را برانگيزانند؟
اميدوارم. در واقع منظورتان آن است كه كسى بيايد و تبيينى مثلاً براى ماده تاريك ارائه دهد و به عنوان بخشى از لوازم آن نظريه ده چيز ديگر را نيز تبيين كند. اين اتفاقى است كه در مورد نسبيت افتاده است. اينشتين گفت: «خب، اين هم از سرعت نور» و از اين قبيل و ناگهان نسبيت عام تقديم اعتدالين عطارد به دور خورشيد را تبيين كرد، انحراف نور ستارگان را تبيين كرد و خيلى چيزهاى ديگر. او از ابتدا تصميم نداشت آنها را تبيين كند اما اين همان چيزى است كه باعث مى شود اعتماد شما به نظريه نسبيت بيشتر شود. اگر از ابتدا بخواهيد چيزى را تبيين كنيد، دودل خواهند شد كه نكند چيزى سرهم كرده تا آن را توجيه كند... اينشتين نمى خواست اينها را تبيين كند و همين قدرت شناخت به اعتماد فوق العاده اى منجر شد كه او در مسير درست قرار گرفته و به طرز كار طبيعت عميقاً پى برده است.
Copyright © 2006 bikhodayan.com

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

الله، همان اهریمن است ! مهدی اخوان ثالث ( م . امید )

خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد
یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان

به مستان می انگور حدها می زنند آنان
که از کبر و غرور و مکر سرمستند، حافظ جان

خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را
خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان

خدا کی نان جان با شرط ایمان میدهد کس را
چرا اللهیان این را ندانستند حافظ جان

خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد
یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان

همان اهریمن است الله و در این شک ندارم من
گواهم ایزدی ایرانیان هستند حافظ جان

ببين شب ها چه تاریک است زیر پرچم الله
ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان

سلامی کن به خیام آن ابرمرد از من مسکین
بگو پستان در میخانه ها بستند حافظ جان

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

محمد بن عبدالله

اگر یه آقایی مسنی همیشه خوشبو باشه ، خوش تیپ باشه ، موهاش بلند و مرتب باشه (1) ، به چشماش سرمه بکشه (2) مجموعا تا 60 سالگی 17 تا زن عقدی ، خیلی دیگه هم زن صیغه ای داشته باشه (3) ، در کنار همه اینا آدم جنگجویی هم باشه (4) ، به نظر شما چطور آدمیه؟





۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

نقد محمد



پیشینه نقد محمد بن عبدالله پیامبر مسلمانان به سده هفتم باز می گردد؛ زمانی که اعراب نامسلمان حجاز عمدتا به خاطر تبلیغ توحید، در کلامشان به او می تاختند[نیازمند منبع]. بعدها در سده های میانه و دوران معاصر نیز غالبا در اروپا و سرزمین های غیراسلامی به انتقاد از او پرداخته شد. این مقاله به موارد انتقادی از محمد بن عبدالله می پردازد.

محمد در منابع اولیه یک انسان عادی و حتی جایزالخطا تصویر شده‌است(خدای وی در قرآن چندین بار به وی تذکر می‌دهد) و وی در منابع جدیدتر یک انسان خطاناپذیر معرفی شده‌است.[۱]

تردید درباره سلامتی وی

پس از مرگ عبدالله، آمنه به رسم اعراب محمد را به حلیمه می‌سپارد تا در صحرا رشد کند. اما در پایان چهارمین سال نگهداری در صحرا، اتفاقاتی رخ داد که باعث نگرانی حلیمه برای سلامتی محمد شد. این اتفاقات نشان می‌داد که محمد از کودکی علاوه بر اینکه به بیماری غش و ضعف مبتلا بوده‌است یک انسان پندارپرور بوده‌است که دستخوش اوهام و پندارهای نابجای خیالی قرار می‌گرفته‌است. به طور مثال روزی یکی از دوستان محمد از وی می‌خواهد شرح حال معروفش را از دوران کودکی نقل کند. او رویداد یادشده را بدین شرح بازگو می‌کند:

« روزی زمانی که من و برادر ناتنی‌ام از شتران و گوسفندان در بیابان مراقبت می‌کردیم دو مرد سفیدپوش که لگنی طلایی پر از برف داشتند به سوی من آمدند. آنها بدنم را باز کردند، قلبم را از بدنم خارج کردند، آن را چاک زدند و لخته خون سیاهی را از آن خارج کردند و آن را دور انداختند. سپس قلب و بدنم را با برف بطور کامل شستشو دادند. سپس یکی به آن دیگری گفت «او را در برابر ۱۰ نفر از افراد قبیله‌اش بسنج.»او این کار را انجام داد و گفت وزن من از آنها سنگین‌تر بوده‌است. اکنون اولی گفت«او را در برابر یکصد نفر از افراد آن قبیله بسنج» و من از آن‌ها هم بیشتر بودم. بعد گفت «اکنون او را در برابر یکهزار نفر از افراد قبیله‌اش وزن کن.» و چون من باز هم بیشتر بودم گفت «کافی است او را رها کن. چرا که اگر او را در برابر تمام افراد قبیله وزن کنی باز او سنگین‌تر است.» »

در تاریخ طبری چنین نقل می‌شود که وقتی از محمد سوال می‌شود که کِی برای اولین بار یقین پیدا می‌کند که پیامبر الهی شده‌است ،وی همین داستان فوق را با کمی تفاوت بیان می‌کند. همچنین وقتی محمد ماجرای سفر به معراج را برای اطرافیان تعریف می‌کند مجدداً از ششتشوی قلبش به همان کیفیت توسط جبرئیل حرف می‌زند. حلیمه نیز این ماجرا را تایید می‌کند. هنگامی که فرزندش سراسیمه به چادر می‌دود و از حال غیرطبیعی محمد خبر می‌دهد و همگی دنبال محمد می‌رودند و وی را خوابیده روی زمین می‌یابند که همین روایت را تکرار می‌کند. پس از آن، نگرانی حلیمه از سلامت روانی محمد تا حدی زیاد می‌شود که وی بدون برنامهٔ قبلی محمد را به خانواده‌اش باز می‌گرداند. در این رابطه، برخی از منتقدین حساسیت‌های شدید سیستم عصبی و پندارهای غیرعادی محمد را به بیماری صرع نسبت می‌دهند.[۲] [۳] [۴] البته صحت تاریخی تاریخ طبری مورد تردید است.[۵]

مسعود انصاری نمود دیگر «توهم‌پنداری» را سورهٔ جن در قرآن می‌داند. در این سوره از قرآن از موجودات نادیده‌ای سخن گفته شده و ادعا شده است که در این دنیا وجود دارند.[۶]

انگیزهٔ ادعای پیامبری

پس از مرگ عبدالمطلب سرپرستی محمد به عمویش ابوطالب سپرده شد. ابوطالب محمد ۱۲ ساله را با خود طی سفرهایی تجاری از مکه به حبشه، مصر، یمن، سوریه و ایران می‌برد. این سفرها زمینه‌ای بود برای آنکه محمد با پیروان یهودی و مسیحی این کشورها برخورد کند و اصول مذهبی آنها را بیاموزد و یاد بگیرد چطور با آنها تعامل کند. [۷] وی در این سفرها از هر فرصتی برای آموختن مذاهب مختلف نزد خاخام‌ها، صوفیان و کشیشان مسیحی استفاده می‌کرد. این عاملی بود که بعدها محمد در سخنان خود به راحتی از گفته‌های آنها استناد کند. [۸] آشنایی با رسوم و آداب یهودیان و مسیحیان و مقایسه آن با مراسم بت‌پرستی در عربستان اثری در ذهن محمد ایجاد کرد که احتمالاً اولین انگیزه محمد برای ادعای پیامبری بوده‌است.[۹] به عقیده منتقدان از مهمترین کسانی که اثری ژرف بر ذهن محمد داشت شخصی بود بنام یحیره. یحیره که کشیشی مسیحی و مخالف سرسخت بت‌پرستی بود گفتگوهای مداومی در باب مذهب با محمد انجام می‌داد و از این رو یکی از اشخاص تاثیرگذار بر طرز فکر محمد بشمار می‌آمد. [۱۰] اما به گفته جعفر سبحانی محمد تنها یک بار در ۱۷ سالگی با یحیرا (کشیش مسیحی) و به مدت کوتاهی دیدار کرده‌است.[۱۱]

محمد همچنین بعدها از کشیشی بنام کراس نام می‌برد که وی اصول دین کاتولیک را نزد او آموخته بود. [۱۲][ارجاع نادقیق] [۱۳]

به باور این منتقد «خرافه‌گرایی» که پیش از این در شبه جزیره عربستان حاکم بود نیز در طرز فکر محمد بی‌تأثیر نبود. «موجودات خیالی» و واهی همچون جن، شیطان، فرشته، یأجوج و مأجوج و غیره که در آن زمان در میان مردم مطرح بود بساطی را مهیا کرد تا همین مسائل در آینده به عنوان الهامات الهی در قرآن و اسلام آورده شود. [۱۴]

مقایسه وضعیت یهودیان و مسیحیان شهرنشین مرفه با بت‌پرستان فقیر عرب که معمولاً به پیشه‌های سطح پایین مشغول بودند و بواسطه اجتماعات طوایفی مدام در حال جنگ با یکدیگر بودند نیز به محمد چنین القا می‌نمود که بت‌پرستی مذهبی که در خور اعراب باشد نیست. از دیگر سو تبلیغات مداوم یهودیان در مکه باعث شده بود که بت‌پرستی گیرایی خود را نزد اعراب تا حدودی از دست بدهند و آنها به پرستش بت‌های خود شور چندانی نداشته باشند.[۱۵]

به عقیده منتقدان، تمام این اوضاع و احوال شرایطی را بوجود آورد تا این اندیشه در ذهن محمد ایجاد شود که چون شبه جزیره عربستان فاقد دینی سازماندهی‌شده‌است، وجود چنین آئینی لازم به نظر می‌رسد و او می‌تواند به عنوان بنیان‌گذار این آیین منسجم عمل کند.[۱۶]به عقیده مدافعان محمد تا ۳ سال پس از بعثت، هیچ‌گونه آیین و رسمی را ارائه نکرده بود. تمام آیین‌ها و رسوم اسلامی (به‌جز نماز که پیش از بعث نیز بوده) به تدریج وضع شده‌اند؛ به گونه‌ای که شراب در طی ۴ مرحله حرام شد.[۱۷][۱۸][۱۹]

پس از ازدواج با خدیجه نیز افرادی بودند که در شکل‌گیری طرز فکر محمد نقش داشتند. از جمله این افراد ورقة بن نوفل عموزادهٔ خدیجه بود که مذهب حنفی می‌داشت و یکتاپرست بود. به عقیده منتقدان در واقع اسلام در سایه فرقه حنفیه تولّد یافته‌است. محمد خود نیز بیان داشته‌است که او نیز مانند حنفی‌هایی که در مکه، طائف و یثرب بودند یک حنیف -کسی که به یکتاپرستی ایمان دارد و از بت‌پرستی متنفر است- بوده‌است. منتقدان معتقدند تشویق‌ها و اعمال پشتوانه‌ای ورقة بن نوفل و خدیجه در شکل‌گیری ادعای پیامبری محمد در چهل سالگی بسیار موثر بوده‌است. [۲۰]

شرکت در غارت و راهزنی

یکی از مواردی که منتقدان محمد از آن صحبت می‌کنند دست زدن به سرقت و راهزنی از کاروان‌های تجاری به دستور یا رهبری اوست. محمد پس از هجرت به مدینه در فقر و تنگدستی بسر می‌بُرد. از این رو وی برای امرار معاش خود و خانواده‌اش به غارت کاروان‌های تجارتی که در مسیر سوریه از مدینه عبور می‌کردند رو آورد. در واقع نخستین کسانی که به اسلام گرویدند به پیشهٔ راهزنی گرویدند. نخستین کوشش مسلمانان برای راهزنی به سال دوم هجری باز می‌گردد. محمد به حدود ۸۰ اسب‌سوار دستور می‌دهد به کاروان تجاری قریش حمله کنند و آن را غارت کنند. این یورش با ناکامی مواجه شد. دومین حمله چند ماه بعد در سال ۶۲۳ میلادی مجدداً به یکی از کاروانهای سوریه در حوالی دریای سرخ به رهبری حمزه عموی محمد انجام شد. مسلمانان در این یورش نیز از ابوجهل که این کاروان را محافظت می‌کرد شکست خوردند و به مدینه بازگشتند. محمد علاوه بر اینها هفت راهزنی ناموفق دیگر نیز انجام داد. در چهار مورد از اینها خود وی مشارکت داشت و بقیه توسط افراد مورد اعتماد وی رهبری می‌شد. اولین غارت موفق محمد در ژانویه ۶۲۴ رخ داد. این حمله در ماه رجب انجام شد. اعراب بنا به یک سنت تاریخی چهار ماه محرم، ذیحجه، ذیقعده و رجب را ماه‌های حرام می‌دانستند و در این ماه‌ها از هرگونه نبرد و کشمکشی دست می‌کشیدند و حتی به دشمنان خود نیز مهرورزی می‌نمودند. به عقیدهٔ منتقدان محمد در این نبرد به روش غیرشرافتمندانه‌ای دست زد که تا آن زمان در بین اعراب سابقه نداشت. محمد ماه رجب را برای این حمله انتخاب کرد چون می‌دانست قریشی‌ها بنا بر این رسم دیرین تاریخی و بمناسبت تقدس این ماه‌ها گمان نمی‌کردند مورد حمله و تجاوز قرار بگیرند و از این رو برخلاف موارد قبلی پیش‌بینی‌های لازم را نکرده بودند. در حمله گروه اسلام به رهبری عبدالله بن جحش الاسدی یکی از مراقبان کاروان را کشتند و دو نفر را به اسارت گرفتند. دوتن از یاران محمد نیز از این یورش سر باز زده بودند که بعداً از غنایم محروم شدند.[۲۱] [۲۲][۲۳]این یورش به رویداد نخله معروف است. در این رویداد مسلمانان برای اولین بار دست به خونریزی بردند و همچنین اسیر گرفتند. وقتی این خبر به قریشی‌ها رسید اعراب از این کار محمد برآشفتند. محمد نیز که متوجه شد مرتکب جنایتی بسیار زشت شده به وحشت افتاد و وانمود کرد به عبدالله چنین دستوری نداده‌است.[۲۴] محمد آیه ۲۱۷ سوره بقره را در این خصوص اعلام کرد:

« از تو در باره ماهی که کارزار در آن حرام است می‏پرسند بگو کارزار در آن گناهی بزرگ و باز داشتن از راه خدا و کفر ورزیدن به او و باز داشتن از مسجدالحرام و بیرون راندن اهل آن از آنجا نزد خدا [گناهی] بزرگتر و فتنه از کشتار بزرگتر است و آنان پیوسته با شما می‏جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و کسانی از شما که از دین خود برگردند و در حال کفر بمیرند آنان کردارهایشان در دنیا و آخرت تباه می‏شود و ایشان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود. »

اما محمد هنگام تقسیم غنایم، سهم خود را از اموال غارت شده چنین بیان کرد:

« از تو درباره [تقسیم‏] انفال می‏پرسند، بگو [حکم تقسیم‏] انفال مختص به خدا و رسول [او] است، پس از خداوند پروا کنید و بین خودتان آشتی کنید، و اگر به راستی مؤمن هستید از خداوند و پیامبر او اطاعت کنید[۲۵]....اگر به خداوند و آنچه بر بنده خود در یوم‏الفرقان، روز برخورد دو گروه، نازل کرده‏ایم ایمان دارید، بدانید که از هر غنیمتی که به دست آورید یک پنجم آن خاص خداوند و پیامبر و خویشاوندان [او] و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است[۲۶] »

به عقیده انصاری، رویداد راهزنی نخله و پس از آن «اختراع» آیه ۲۱۷ سوره بقره و رفتار محمد را می‌توان بزرگترین دلیل «شیادی» محمد به حساب آورد. [۲۷]

اما مدافعان معتقدند که تاریخ وقوع این حوادث با تاریخ نزول آیات قرآن که به صورت پیاپی ذکر شده، هماهنگی ندارد.[۲۸][۲۹]

غرانیق

غرانیق در ادبیات اسلامی اشاره به ماجرایی دارد که عده‌ای معتقدند در حین ابلاغ وحی توسط محمد برای وی رخ داده‌است با این تفصیل که کلامی جز کلام خدا، یا به بیان دیگر القائات شیطان را، بر زبان رانده‌است. ولی پس از آن خود متوجه شده‌است و آن بیانات را باطل کرده‌است. ویلیام مویر، خاورشناس غربی، این داستان را «آیات شیطانی» خوانده‌است. عموم مسلمانان امروز، این داستان را جعلی می‌دانند ولی مسلمانان (اهل سنت) سده‌های اولیه موضع‌گیری منفی چندانی در قبال آن نمی‌داشتند.

تجاوز جنسی

محمد به یارانش اجازه داده بود تا زنانی را که در جنگ‌ها و یورش‌ها بدست آنها می‌رسد مورد تجاوز جنسی قرار دهند. برخی از این زنان قبلاً ازدواج کرده بودند و شوهرانشان موفق به فرار از دست مسلمانان شده بودند و هنوز زنده بودند. در یک نمونه یاران محمد خواهان نزدیکی با این زنان بودند و درعین حال (به منظور فروش دوباره آنها) مایل نبودند که ایشان حامله شوند. ابوسعید می‌گوید:

« پس از غزوه بنی‌المصطلق خدمت رسول خدا رفتیم تا در مورد حکم نزدیکی منقطع (توقف دخول قبل از انزال) در حین رایطه با زنان اسیر شدهٔ این غزوه از ایشان سوال کنیم. ایشان در پاسخ گفت:«بهتر است این کار [نزدیکی منقطع] را نکنید چرا که خداوند تمامی جانها را از پیش قرار داده‌است.» »

محمد در اینجا به هیچ وجه تجاوز جنسی به زنان را محکوم نکرده بلکه به جای آن این را می‌گوید که وقتی که خدا می‌خواهد چیزی را خلق کند هیچ چیز نمیتواند جلوی آنرا بگیرد. در واقع با انتقاد از نزدیکی منقطع، اصحاب خود را به تجاوز جنسی همراه تلقیح اجباری تشویق می‌کند. محمد همچنین در قرآن نیز بارها از قول الله نزدیکی با زنان برده و اسیر (کنیزان) را حلال اعلام می‌کند.[۳۰]

پانویس

1. ↑ Silverstein, Adam. Islamic history:Avery short introduction, Very Short introductions (به English). OUP, 10. ISBN 9780199545728. “Muhammad isdescribed in early sources as a mortal who lived as an ordinary,even fallible human being (God rebukes him repeatedly in theQuran, though later Islamic tradition would come to hold that hehad been infallible), and in 632 he died as one”

2. ↑ Roy Floyd Dibble. Mohammed. The Viking Pres the University of California, 1926, 33-34.

3. ↑ Sigismund Wilhelm Koelle. Mohammed and Mohammedanism. Rivingtons 1889, 40.

4. ↑ انصاری، مسعود. «۱». نگاهی نو به اسلام. ۲۱.

5. ↑ تشیع در مسیر تاریخ.

6. ↑ انصاری ۲۳

7. ↑ Koelle, ۴۳-۴۴

8. ↑ Sir William Muir. Mahomet and Islam: a sketch of the prophet's life from original sources and a brief outline of his religion. 3. 17-19.

9. ↑ Tor Andrae. Mohammed: The Man and His Faith. Courier Dover Publications 2000(translation of the original work published in 1936), ISBN 9780486411361, ‏38.

10. ↑ Charles Getchell. Washington Irving's Life of Mohammed. Ipswich Press 1990, ISBN 9780938864127, ‏20-21.

11. ↑ جعفر سبحانی. فروغ ابدیت.

12. ↑ مویر ۱۶

13. ↑ انصاری ۲۵

14. ↑ انصاری ۲۷

15. ↑ انصاری ۲۷

16. ↑ انصاری ۲۷

17. ↑ سید جعفر شهیدی. تاریخ تحلیلی اسلام.

18. ↑ جعفر سبحانی. فروغ ابدیت.

19. ↑ محمد. انتشارات دانشگاه تهران،

20. ↑ Alfred Guillaume, Yūnus ibn Bukayr, Muḥammad Ibn Isḥāq. New light on the life of Muhammad. Manchester University Press 1960, 7 27.

21. ↑ Andrae, P۱۴۱

22. ↑ انصاری ۶۳

23. ↑ Koelle ۱۴۴

24. ↑ Koelle ۱۴۴

25. ↑ انفال ۱

26. ↑ انفال ۴۱

27. ↑ انصاری ۶۶

28. ↑ تفسیرالمیزان.

29. ↑ سید جعفر شهیدی. تاریخ تحلیلی اسلام.

30. ↑ Robert Spencer. Islam unveiled: disturbing questions about the world's fastest growing faith. Encounter Books, 2004, 50-53. ISBN 1594030952, 9781594030956.

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

مذهب

آیا از اینکه مستقل فکر کنید عاجزید؟ آیا اعتقاد عمومی به پدیده ای باعث اعتقاد شخصی شما به آن پدیده می شود؟ آیا از خواندن و دوباره خواندن یک متن برای بقیه عمرتان لذت می برید؟ اگر پاسختان مثبت است، مذهب برای شماست. یکی را انتخاب کنید، خیلی فرقی نمی کند. در زمان کوتاهی زندگی مفرحی خواهید داشت، مثلا حرف زدن با سقف اتاق وقتی دوزانو نشسته اید، آواز خواندن، پوشیدن لباسهای عجیب، و یا حتی شروع یک جنگ خانمان برانداز با پیروان دین دیگر که یک قرن هم طول بکشد. به زودی دوستان مصمم زیادی مانند خودتان خواهید یافت و از بودن با میلیارد ها آدم هم عقیده با خودتان لذت خواهید برد. صبر کن! بازم هست ، خریدن یک بسته مذهب امروز ، شامل یک پک کامل از کتاب ما "اعتقاد به یه سری چیز میز و تشریفات خنده دار که اصلا با عقل جور در نمیاد و کاملا هدر دادن وقته" میشه که کاملا رایگان هست. نکته مثبت در باره روی آوردن شما به مذهب این است که به خودتان ختم نمی شود، و به زودی متوجه خواهید شد که باید به همه آنهایی که مذهب شما را ندارند نشان دهید چقدر بدبختند، و چطور اگر مثل شما باهوش باشند و به چیزهایی که می گویید اعتقاد بیاورند زندگیشان بهتر خواهد شد. (عوارض جانبی شامل بمب گذاری انتحاری، جنگ های بیهوده، مجازات های غیر موجه، شستشوی مغزی کودکان ، عصبانی شدن وقتی کسی از مذهب بد بگه و جلوگیری از فهمیدن اینکه هرچیزی که تاحالا بهش اعتقاد داشتی یه مشت دروغه که تنها برای تحت کنترل در آوردن آدمایی مثل خودت تو مغزت فرو کردن)
 لینک فایل تصویری

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

من اگر خدا بودم

بزرگترین عذاب اینه که خدا باشی. فکر کن که خودتی و خودت. هیچکس جز تو نیست. چه فایده ای داره که بتونی هر کاری که میخوای بکنی؟ همه چیز بالاخره جذابیتش رو از دست میده. یه روز تصمیم میگیری با این موضوع بجنگی. پس شروع می کنی به درست کردن کلی خرت و پرت که یادت بره تنهایی. با یه دنیا شروع می کنی. مثل یه انفجار بزرگ همینطوری میسازی.
-          خب اما اینا که فایده نداره. باید یه چیز دیگه درست کنم. یه چیزی که به یه دردی بخوره. همه اینا که ساختم قبلا هم توی ذهنم بود. آها فهمیدم. زندگی. باید زندگی بسازم.
پس شروع می کنی به ساختن زندگی. از تک سلولی شروع می کنی. اما ارضا کننده نیست. همینطوری بزرگ و بزرگ ترش می کنی. تا بالاخره می رسی به اینجا: اینم از آدم.
-          خب حالا که تو اومدی دیگه تنها نیستم.
فکر می کنی همه چیز درست شده. فکر میکنی دیگه تنها نیستی. آدما شروع می کنن به زندگی کردن. دور هم جمع میشن. روستا ، شهر ، کشور ، امپراطوری ، قاره ، زمین. آدما باهات حرف میزنن. برات همه کار می کنن. کم کم تعدادشون زیاد میشه. دارن از زمین هم خارج میشن. منظومه شمسی ، کهکشان راه شیری ...
دیگه خیلی تکراری شدن. همه جا هستن. حوصله ات سر میره. شروع میکنی به بازی کردن باهاشون. اینوریشون می کنی ، اونوریشون می کنی.
نه مثل این که حال نمیده.
حالا چکار کنم؟
نه دوست ندارم خدا باشم. حتی خیالی.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

چه چیز ارزشمند است؟

حقیقت شماره 1: عکسی که می بینید سال 1990 توسط شاتل وییجر1 از نزدیکی سیاره زحل گرفته شده. نقطه ای که روی عکس مشخص شده ، زمین ماست. نمیخوام از کیهان و کیهان شناسی صحبت کنم ، فقط به همین نکته بسنده می کنم که فاصله سیاره زحل تا زمین 66.5 دقیقه نوری است. منبع

حقیقت شماره 2: فکر میکنم قدیمی ترین نشانه هایی که از زندگی اجتماعی بشر کشف شده نهایتا مربوط به 15 هزار سال پیش باشه. اما کره زمین 4.5 میلیارد سال سن داره. منبع

نمیخوام با سوال کردن اعتقادات کسی رو به چالش بکشم. حرفم اصلا این نیست. امروز زمین محل زندگی حدودا 7 میلیارد انسانه. این که چه کسی چه اعتقادی داره اصلا مهم نیست. چیزی که اهمیت داره ، اینه که اعتقاد هرکس چه تاثیری روی زندگی بقیه انسان ها داره. اگر با انصاف نگاه کنیم ، حکومت های دیندار و بی دین بسیاری بودن که قوانین بشری رو زیر پا گذاشتن. اصولا حساب اعتقادات باید از حکومت ها جدا بشه (آخ که اگه میشد چقدر خوب بود). صرف نظر از تاثیرات دین و خداباوری توی حکومت و کشورداری و ... میخوام به بررسی این موضوع در حد فردی بپردازم.
هر تفکری با تعریف ارزش و ضد ارزش معنی میشه و با چارچوب هایی که مشخص می کنه طرفدار های خاص خودشو پیدا میکنه. این تفکرها معمولا توسط یک یا چند فرد ابداع می شن و در نهایت اسم دین یا فرقه یا هر چیز دیگه ای می گیرن. اما من فکر میکنم در کنار همه این تفکرات مغز انسان طی فرایند تکاملی به تفکری عمومی رسیده باشه. چیزی که بهش میگن خرد جمعی.
نمیخوام اینجا از ارزش های شخصی خودم حرف بزنم. انسان به طور عادی احساس خوبی به پدر و مادرش داره ، بی دلیل هم نیست چون اونها بودن که ما رو زنده نگه داشتند. قانون تکامل میگه این مسئله مطلوبه. کاری ندارم به این که این روزها شاید خیلی ها از زندگی دل خوشی نداشته باشند و بخوان که زودتر مرگ رو تجربه کنن. اکثر تجربیات اجتماعی دیگر هم به دلیل تدوام در اجتماع به تکاملی نسبی رسیده اند. مثلا انسان ها معمولا دوست دارن حرف راست بشنوند. این نشون میده که معتقدند "حرف راست خوبه" و در مقابل "دروغ بده".
امروزه علم کم کم داره ثابت میکنه که هر اتفاق احساسی (ناراحتی ، ترس ، خوشحالی و ...) که برای ما میافته کنش ها و واکنش های شیمیایی هستند که در مغز یا جاهای دیگه بدن اتفاق میافته. فکر میکنم اندروفین بهترین مثال باشه و نیازی به توضیح هم نداره. اما حالا که فعلا راهی برای کنترل تمام حس ها مون رو نداریم چی؟
اگر بخوایم نگاهی کاملا علمی و بدور از احساس داشته باشیم ، قاعدتا هر چیزی که به بدن ضرر میرسونه طبق نظریه تکامل بده ، پس هر کاری که باعث بشه کنش یا واکنشی در بدن صورت بگیره که برای بدن خوب نباشه ، خوب نیست. از همین جا میتونیم اعمال و حرکات اجتماعی رو ارزیابی کنیم و برچسب خوب یا بد بهشون بزنیم.
اما اگر بخوایم یه کم با احساس خودمون قضاوت کنیم چی؟
من می گم توی این دنیا به این بزرگی ، که بود و نبود نه تنها ما آدمها ، بلکه کره زمین و حتی منظومه شمسی ، هیچ تاثیری توی کیهان نداره و با توجه به این که ما انسان ها به طور فردی که خیلی کوتاه و بطور کلی هم زمان کمی فرصت حیات داریم ، چرا باید کاری کنیم که لذت نبریم؟ چرا باید کاری کنیم که دیگران لذت نبرن؟ حالا که دیگه هستیم و تنها چیزی که تقریبا ازش مطمئنیم اینه که یه روز خیلی نزدیک میمیریم. چرا باید جوری زندگی کنیم که خودمون یا دیگران از بودنمون لذت نبرن؟
هیچ ارزشی همیشه ثابت نیست (فکر نمی کنم این نیازی به اثبات داشته باشه) ، این ماییم که ارزش و ضد ارزش ها رو میسازیم ، فقط قبل از اینکه خواستیم در مورد هرچیزی قضاوت کنیم و ازش ارزش یا ضد ارزش بسازیم یادمون نره که : توی اون نقطه ای که توی عکس دیدیم ، اثری از هیچ کدوم از قصه هایی که در مورد دیکتاتورها ، امپراطور ها ، حکومت ها ، دانشمند ها ، هنرمند ها ، قهرمان ها و ... (چه خوب و چه بد) شنیدیم ، نیست.
بیایید مهربان باشیم و سعی کنیم زندگی رو به کام خودمون و اطرافیانمون شیرین جلوه بدیم.
دانشمندی که پیشنهاد گرفتن این عکس رو داده بود (کارل سیگان) حرف خیلی زیبایی زد: هیچ کس از آسمان ها نمیاد که ما (انسانها) رو از دست خودمون نجات بده.