صفحات

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

نامه ریچارد داوکینز به دخترش

سلام. نمیدونم چرا اول همیشه سلام می کنم. فکر کنم چون از بچگی بهم گفتن که سلام کردن خوبه و محمد (پیامبر اسلام) همیشه اول سلام می کرد! در مورد این جمله بعد از خوندن نامه ریچارد داوکینز به دخترش قضاوت کنید. خوندن این نامه برای افراد زیر 10 سال پیشنهاد نمیشه

"
ژولیت جان،


هم ‌اکنون که ده ساله شده ای می خواهم درباره ی مسائلی برایت بنویسم که به نظرم مهم هستند. آیا هیچ وقت دقت کرده ای که ما چگونه به چیزهایی که می‌ دانیم پی برده ایم؟ برای نمونه از کجا دانسته ایم که ستارگان چشمک‌زن که مانند نقاط ریزریزی در آسمان به نظر می آیند در واقع توپ ‌های آتشگون بزرگی هستند همانند خورشید که بسیار از ما دورند؟ و چگونه می‌دانیم سیاره زمین که توپ کوچکتری است، دور یکی از این ستارگان به نام خورشید می‌گردد؟ پاسخ این است: با مدرک! گاهی مدرک به معنی دیدن (یا شنیدن، لمس کردن، بوییدن...) چیزی است تا بدانیم که آن چیز وجود دارد. کیهان‌ نوردان به اندازه کافی از زمین دور شده اند تا خودشان با چشم خود به طور مستقیم، گردی زمین را ببینند. البته گاهی هم چشمان ما به کمک نیاز دارند. ستاره شامگاهی چشمک‌زنان در آسمان خودنمایی می کند؛ ولی اگر با یک تلسکوپ به آن نگاه کنی متوجه خواهی شد که این گوی زیبا در واقع سیاره ناهید است. چیزی که با دیدن مستقیم (یا شنیدن، لمس کردن...) به دست می آید مشاهده نام دارد

گاهی مدرک، مشاهده ی تنها نیست، بلکه مشاهدات، مدرک را پشتیبانی می ‌کنند. برای نمونه در مورد یک قتل، گاهی هیچکس (البته به جز قاتل و مقتول!) شاهد ماجرا نبوده است. ولی کارآگاهان می توانند با کنار هم گذاشتن مشاهدات گوناگون به فرد خاصی مظنون شوند. اگر اثر انگشتان فردی بر روی چاقو پیدا شود، نشانه ی این است که آن فرد قبلا چاقو را لمس کرده است. البته این مساله به تنهایی قاتل بودن فرد را ثابت نمی کند، ولی وقتی این مدرک در کنار مدارک دیگر می گیرد، می‌ تواند مدرک خوبی به شمار رود. گاهی کارآگاه با یک جرقه به نقطه ی پایانی همه ی شواهد پی می ‌برد و ارتباطشان را با هم در می‌ یابد. کارآگاه با خودش می‌ گوید: اگر قاتل چنین و چنان کرده باشد، این شواهد کاملا منطقی به نظر می ‌رسند

دانشمندان -کسانی که ویژه ‌گر کشف حقایق جهان هستند- به طریقی شبیه کارآگاهان عمل می کنند. آنها در مرحله ی نخست حدس می زنند (فرضیه). سپس از خودشان می پرسند اگر این پدیده واقعا به این شکل بود باید چنین و چنان وقایعی رخ می‌داد. به این مرحله پیشبینی می‌گویند. برای نمونه اگر فرض کنیم زمین واقعا گرد است، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که جهانگردی که از یک نقطه سفرش را آغاز می ‌کند و مستقیم راهش را پی می‌ گیرد، سرانجام به نقطه ی آغازین بازخواهد گشت. زمانی که یک پزشک به تو می‌ گوید سرخچه داری، با یک نگاه سرسری بیماریت را تشخیص نمی ‌دهد، بلکه در نگاه نخست این فرضیه را در نظر می‌ گیرد که شاید سرخچه داشته باشی. سپس با خود می‌ گوید: اگر این بیمار واقعا سرخچه داشته باشد چه علایمی را باید انتظار داشت. و سپس این علایم را یکی یکی وارسی می کند. با استفاده از چشم (ببینم جوش زده ای؟)؛ با دستان (آیا پیشانی ات داغ است؟) و با گوش (آیا وقتی نفس می‌ کشی قفسه سینه ات خس خس سرخچه ای دارد؟). تنها پس از آزمایش همه ی این موارد است که پزشک تصمیم نهایی را می ‌گیرد و می گوید: تشخیص من این است که این کودک سرخچه دارد. گاهی پزشکان برای معاینه ی دقیق‌ تر، آزمایش ‌های دیگری را هم انجام می‌ دهند؛ برای نمونه آزمایش خون می‌ گیرند یا سی تی اسکن و... تا به این وسیله به چشمان و دستان و گوش‌ های خود در تشخیص کمک کنند

روش هایی که دانشمندان از مدارک استفاده می کنند تا جهان را درک کنند بسیار هوشمندانه ‌تر و پیچیده ‌تر از آنی است که در یک نامه ی کوچک گنجانده شود. ولی اکنون می ‌خواهم برایت کمی بیشتر درباره ی مدرک بگویم که دلیل خوبی برای باور کردن است، و در همین حین هم نسبت به سه دلیل بد برای باور کردن به تو هشدار دهم. این دلایل بد عبارت اند از: "سنّت"، "اتوریته" [مرجعیت] و "الهام

نخست سنت را با هم بررسی کنیم. چند ماه پیش من به یک برنامه تلویزیونی دعوت شده بودم که در آن پنجاه کودک از دین‌ های گوناگون گرد هم آمده بودند. برخی مسیحی بودند، بقیه مسلمان، یهودی، پیرو آیین هندو یا سیک. مردی که میکروفون در دستش بود سالن را دور می زد و از کودکی به کودک دیگر می ‌رفت و سوالاتی درباره ی عقایدشان از آنها می ‌پرسید. پاسخ ‌هایی که داده شد دقیقا روشنگر منظور من از سنت است. همان طوری که انتظار می‌ رفت باورهای آنها کوچکترین ارتباطی با مدرک نداشتند. هر کدام هم باورهای پدر و مادر و نیاکان خودش را تکرار می‌ کرد؛ که آنها همه به نوبه ی خود بر پایه ی مدرک و شواهد نبوده اند. برای نمونه جملات اینچنینی مطرح شد: "ما هندوها چنین و چنان باوری داریم"؛ ما مسلمانان این‌طور و آن‌طور فکر می ‌کنیم"؛ "ما مسیحی ها باور دیگری داریم و

به طور حتم همگی آنها نمی توانستند درست باشند، زیرا باورهای آنها متفاوت بود. مجری برنامه هم این نکته را به خوبی دریافته بود و کوچکترین تلاشی برای ترغیب کودکان به بحث و گفتگو درباره ی باورهایشان با یکدیگر نکرد. در اینجا فقط می ‌خواهم بپرسم که باورهای آنها از کجا آمده است؟ از سنت. سنت به معنی یک سری باور و عقیده است که دست به دست و سینه به سینه از پدربزرگ ‌ها و مادربزرگ‌ ها به پدران و مادران و از آنها به فرزندان آنها انتقال می یابد، و این کار برای قرن ها ادامه پیدا کند. گاهی این کار به وسیله ی کتاب ‌ها انجام می ‌شود. اصلا گاهی باورهای سنتی از هیچ و پوچ آغاز می ‌شوند. شاید برخی برای نخستین بار داستان ‌ها را از خودشان ساخته ‌اند؛ مانند داستان ثور، خدای نورسی یا زئوس و... . ولی وقتی این داستان ‌ها برای سده ‌ها دست به دست منتقل می‌شوند، تنها این مساله که اینها باورهای کهنی هستند آنها را به ظاهر ویژه می سازد. مشکل سنت بر سر این است که هر چه قدر هم که یک باور قدیمی و کهنه باشد هنوز هم به همان درستی یا نادرستی روز نخست است. اگر تو یک داستان نادرست بسازی، گذشت صدها و حتی هزاران سال هم آن را به هیچ عنوان درست ‌تر نمی‌ کند

بیشتر مردم انگلیس دنباله‌ روی کلیسای انگلیکان هستند، ولی این تنها یکی از شاخه‌ های مسیحیت است. شاخه ‌های دیگری هم هستند؛ مانند ارتودوکس روسی، کاتولیک رومی و کلیسای مِتُدیست. همه ‌ی آنها باورهای متفاوتی از هم دارند. اسلام و یهودیت هم باورهای دیگری دارند و باز هر کدام از آنها هم انواع گوناگونی دارند. گاهی مردمی که اختلاف ‌های جزئی در باورهای خود دارند به خاطر آن مقابل هم صف ‌آرایی می‌ کنند و به خاطر این ناسازگاری با هم می‌ جنگند. شاید تصور کنی آنها باید دلایل خوبی برای اینچنین باورهای قوی خود داشته باشند، ولی در حقیقت باورهای آنها کاملا وابسته به سنت ‌های گوناگون آنها است

اکنون بگذار کمی برایت درباره ی یک سنت خاص بگویم. کاتولیک ‌ها بر این باور هستند که شخص مریم مادر عیسی آنچنان ویژه بوده که هرگز به مرگ عادی نمرده؛ بلکه به صورت جسمانی به آسمان عروج کرده است. سنت ‌های دیگر مسیحی این را قبول ندارند و معتقدند مریم هم مانند انسان‌های دیگر مرده است. در این سنت ‌های دیگر به داغی مذهب کاتولیک از این زن تعریف و تمجید نمی ‌شود و در دیگر شاخه ها مانند کاتولیک‌ ها به او لقب "شهبانوی بهشت" نداده اند. این سنت که مریم به آسمان رفته آنچنان قدیمی نیست. در خود انجیل هیچ اشاره ای درباره ی نحوه ی مرگ او نشده؛ اصلا به ندرت در انجیل به این زن بیچاره اشاره شده است. این باور که او به آسمان رفته تنها شش سده پس از دوران عیسی به وجود آمده است. در آغاز این داستان به همان روشی به وجود آمده که داستان "سفیدبرفی" ساخته شده است. ولی با گذشت سالیان دراز به تدریج به شکل یک سنت در آمده و کم کم مردم هر چه بیشتر آن را جدی گرفته اند. هر چه یک سنت قدیمی تر می شود، مردم بیشتر آن را جدی می گیرند. سرانجام این سنت در همین اواخر، در سال 1950 به عنوان باور رسمی کاتولیک پذیرفته شد. من در آن زمان تقریبا همسن و سال حالای تو بودم. ولی این داستان در سال 1950 به هیچ عنوان درست تر از زمانی که ششصد سال پس از عیسی ساخته شده نبوده است

در پایان نامه دوباره به بحث سنت باز خواهم گشت. ولی پیش از آن به دو دلیل بد دیگر برای باور کردن می پردازم: اتوریته و الهام

اتوریته به عنوان دلیلی برای باورکردن، به معنای باور چیزی به خاطر این است که افراد مهمی آن را به تو گفته اند. در کلیسای کاتولیک رومی، پاپ به عنوان مهمترین فرد، این نقش را بر عهده دارد. مردم معتقدند سخنان او درست است، تنها به این خاطر که پاپ است. در یکی از مذاهب اسلام، افراد سالمند ریش درازی که آیت الله نامیده می شوند همین نقش را بازی می کنند. بسیاری از مسلمانان در همین کشور معتقدند اگر دستور قتلی از جانب آیت الله ها از یک کشور دیگر صادر شود، آنها مجازند تا آدم بکشند

وقتی می گویم که در سال 1950 پیروان کلیسای کاتولیک مجبور به پذیرفتن این شدند که بدن مریم به آسمان رفته، منظورم این است که در این سال پاپ به مردم گفت باید این را باور کنند. به همین سادگی. پاپ گفت باید اینچنین باشد، پس باید درست باشد! حالا شاید برخی چیزهایی که پاپ گفته درست باشد و برخی نادرست. هیچ دلیلی وجود ندارد که چون پاپ است باید سخنانی را که گفته بیش از سخنان هر کس دیگر باور کنی. پاپ کنونی (1995) به پیروانش دستور داده که زاد و ولد را محدود نکنند. اگر مردم بخواهند با تقلید کورکورانه این دستور پاپ را اطاعت کنند نتیجه ی آن ازدحام جمعیت، قحطی های بزرگ، شیوع بیماری ها و جنگ ها و مشکلات بسیار دیگر خواهد بود

البته حتی در زمینه ی دانش هم گاهی همه ی شواهد را خودمان ندیده ایم و از سخنان افراد دیگر بهره می گیریم. برای نمونه من با چشم خودم ندیده ام که نور با سرعت سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه حرکت می کند. در عوض من سخنان کتاب هایی را باور کرده ام که به من می گویند سرعت نور این قدر است. این هم خیلی شبیه به اتوریته ی پیشین به نظر می رسد، ولی در حقیقت خیلی از اتوریته بهتر است. زیرا کسانی که این کتاب ها را نوشته اند خود از مدارک بهره برده اند و هر کسی هم که می خواهد می تواند این مدارک را بازبینی کند و آن ها را بارها و بارها بیازماید. این به راستی مایه ی آسایش است و پیشرفت دانش را آسان تر می کند. ولی بر خلاف آن، حتی کشیشان هم ادعا نمی کنند که شواهد و مدارکی برای به آسمان رفتن مریم وجود دارد

سومین دلیل بد برای باور کردن، الهام است. اگر از پاپ در سال 1950 می پرسیدی که چه طور به این نتیجه رسیده که مریم در آسمان ناپدید شده، احتمالا می گفت که به او الهام شده است. او در را بر روی خودش بسته و در اتاقش ساعت ها تنها نشسته و برای هدایت دعا کرده است. با خود فکر کرده و فکر کرده، و کم کم بیشتر و بیشتر از درون یقین پیدا کرده است. وقتی افراد مذهبی اینچنین احساسی را درونشان دارند که یک چیز باید بدون سند و مدرک درست باشد به آن الهام می گویند. تنها پاپ ادعای وحی و الهام نکرده، خیلی از مردم مذهبی این کار را انجام می دهند. این یکی از دلایل اصلی باورهای آن هاست. ولی آیا این واقعا دلیل خوبی است؟

فرض کن من به تو گفته بودم که سگت مرده است. احتمالا خیلی ناراحت می شدی و حتما می پرسیدی: "آیا مطمئنی؟ از کجا می دانی؟ چه اتفاقی افتاد؟" حالا تصور کن من در پاسخ می گفتم: "راستش من واقعا نمی دانم پپ مرده است. هیچ شاهد و مدرکی هم ندارم. فقط یک احساس عجیب و غریب درونی به من می گوید که او مرده!" احتمالا به خاطر اینکه بی جهت ترساندمت از من دلگیر می شدی. به این خاطر که می دانی یک احساس درونی، به خودی خود دلیل خوبی برای باورکردن مرگ یک سگ تازی نیست. تو شاهد و مدرک می خواهی. همگی ما گاهی احساسات درونی داریم. این احساسات گاهی درست از آب در می آیند و گاهی نادرست. در هر حال انسان های متفاوت، احساسات متضاد دارند؛ پس چگونه می توانیم بفهمیم کدام درست است و کدام نادرست؟ تنها راه اینکه مطمئن شویم یک سگ مرده است این است که سگ را مرده ببینیم، یا با گوش امتحان کنیم که قلبش ایستاده، یا کسی به ما بگوید که خودش سگ را دیده یا شواهد واقعی برای مرگ او وجود دارد

گاهی برخی می گویند، تنها باید به باورهای درونی تکیه کنی، وگرنه چگونه می توانی بدانی که "زنت تو را دوست دارد." ولی این استدلال اشتباه است. شواهد بسیاری می تواند وجود داشته باشد که کسی تو را دوست دارد. وقتی کسی به تو علاقه دارد، نشانه های کوچک کوچک آن را در تمام روز می توانی ببینی. همه ی اینها با هم جمع می شوند. این یک احساس کاملا درونی مانند الهام کشیش ها نیست. شواهد بیرونی هم برای این احساس درونی وجود دارند؛ طرز نگاه، آهنگ صدا، توجه و مهربانی؛ همه ی اینها شواهد واقعی هستند

گاهی مردم یک احساس بسیار قوی درونی دارند که کسی آن ها را دوست دارد؛ در حالیکه هیچ شاهدی برای آن وجود ندارد. در این صورت احتمال اینکه در اشتباه باشند بسیار زیاد است. برخی یک احساس قوی دارند که یک بازیگر مشهور عاشق آنهاست، در حالیکه آن بازیگر حتی آنها را ندیده است. ذهن این افراد بیمار است. احساسات درونی باید توسط شواهد بیرونی هم پشتیبانی شوند، در غیر این صورت نمی توان به آنها اطمینان کرد

احساسات درونی در دانش نیز ارزشمند هستند. ولی تنها برای ایده دادن، تا آنها را برای وجود شواهد آزمایش کنی. یک دانشمند می تواند بینش آن را داشته باشد که یک ایده بسیار درست به نظر می رسد. این به تنهایی دلیل خوبی برای باورکردن نیست، ولی می تواند دلیل خوبی برای صرف وقت برای آزمایش و بررسی باشد. دانشمندان همیشه برای حدس و ایده پیدا کردن از احساس درونی بهره می گیرند، ولی این احساسات تا زمانی که با مدارک و شواهد پشتیبانی نشوند چندان ارزشی ندارند

گفته بودم که به بحث سنت برمی گردم. این بار آن را از نگاه دیگری بررسی می کنم. می خواهم تلاش کنم تا اهمیت سنت را توضیح دهم. همه ی حیوانات به وسیله ی یک فرآیند به نام فرگشت [تکامل] طوری ساخته شده اند تا در محیط نرمالی که در آن به سر می برند زنده بمانند. شیرها برای زنده ماندن در دشت ها ساخته شده اند. خرچنگ های خاردار برای زنده ماندن در آب شیرین ساخته شده اند، درحالیکه خرچنگ های دریایی برای زنده ماندن در آب شور ساخته شده اند. انسان ها هم نوعی جانور هستند که برای زنده ماندن در جهانی پر از... انسان های دیگر ساخته شده اند. بیشتر ما مانند شیرها یا خرچنگ ها خودمان غذایمان را شکار نمی کنیم؛ بلکه ما آن را از انسان های دیگر می خریم، که خود آنها هم از دیگران خریده اند. ما در دریایی از انسان ها شنا می کنیم. درست همانند ماهی ها که برای زنده ماندن در آب دریا به آبشش نیاز دارند، انسان ها هم به وسیله ی مغزشان می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. و همانند آب دریا که شور است، دریای انسان ها هم پر از چیزهای دشواری است که باید یاد بگیرند؛ مانند زبان

تو انگلیسی صحبت می کنی. ولی دوستت آن-کاترین آلمانی صحبت می کند. هر کدام از شما زبانی را صحبت می کنید که مناسب شنا کردن در دریای انسانی اطراف شماست

زبان هم به وسیله ی سنت منتقل می شود. هیچ راه دیگری نیست. در انگلیس، پپ یک "داگ" است، در حالیکه در آلمان او "اَین هوند" است. هیچکدام از این دو واژه درست تر از دیگری نیست. این واژه ها از زمان گذشته به ما منتقل شده اند. کودکان برای اینکه بتوانند در دریای انسانی خود شنا کنند باید زبان کشور خود و بسیاری چیزهای دیگر را درباره ی مردم خود یاد بگیرند. درست همانند کاغذ خشک کن، کودکان باید میزان هنگفتی از اطلاعات سنتی متداول را جذب کنند. به خاطر بیاور که اطلاعات سنتی شامل همگی چیزهایی می شود که از پدران و مادران و نیاکانشان به کودکان می رسد. مغز کودک باید همه ی این اطلاعات را دریافت کند. البته نمی توان از کودک انتظار داشت تا بین اطلاعات خوب مانند واژگان یک زبان و اطلاعات بد یا احمقانه ی سنت مانند باور به جادوگران و شیطان و باکره ی جاودان تفاوت قائل شود

چون کودکان باید جذب کننده ی اطلاعات سنتی باشند، معمولا هر چیزی را که بزرگسالان به آنها می گویند - چه درست باشد و چه نادرست- باور می کنند. بیشتر چیزهایی که افراد بالغ به کودکان می گویند صحیح و برپایه ی مدرک است؛ یا حداقل معقولیت نسبی دارد. ولی اگر برخی از آنها نادرست، احمقانه و حتی شریرانه باشد، هیچ چیزی مانع باورکردن کودکان نمی شود. حالا، وقتی این کودکان بزرگ می شوند چه کار می کنند؟ خب البته که این اطلاعات نادرست را به کودکان نسل بعد منتقل می کنند. بنابراین وقتی یک چیز اشتباه و بدون مدرک برای یکبار باور می شود، دیگر چیزی جلودارش نیست و می تواند برای همیشه ادامه پیدا کند

آیا همین وضع در مورد دین ها هم پیش نمی آید؟ باور به اینکه که خدا یا خدایانی هستند؛ باور به بهشت؛ باور به اینکه مریم هیچگاه نمرده است یا عیسی پدر انسانی نداشته؛ باور به اینکه دعاها مستجاب می شوند؛ باور به تبدیل شدن شراب به خون و... . هیچ کدام از این باورها به وسیله ی شواهد و مدارک پشتیبانی نمی شوند. با اینحال میلیون ها انسان اینها را باور دارند. شاید به این خاطر باشد که این مسائل، زمانی به آنها گفته شده که آنقدر کوچک بودند که هر چیزی را که به آنها گفته می شد باور می کردند. میلیون ها انسان دیگر به چیزهای کاملا متفاوتی باور دارند، زیرا در کودکی شان چیزهای متفاوتی به آنها یاد داده اند. به کودکان مسلمان چیزهای متفاوتی از کودکان مسیحی یاد داده اند؛ و هر کدام هم کاملا متقاعد گشته اند که باور آنها درست و باور دیگران نادرست است. حتی در داخل مسیحیت، کاتولیک های رومی باورهای متفاوتی از کلیسای انگلیس یا کلیسای اسقفی، شیکرها یا کویکرها، مورمون ها یا هُلی رُوِر ها دارند. هر کدام هم کاملا مطمئن هستند که خودشان درست می گویند و بقیه نادرست. آنها چیزهای متفاوتی را باور دارند، درست به همان علتی که تو انگلیسی صحبت می کنی و آن-کاترین آلمانی. با این تفاوت که هر زبانی در کشور خودش زبان درستی هستند. ولی ادیان نمی توانند در یک کشور درست و در یک کشور نادرست باشند؛ زیرا باورهای کاملا متفاوتی هستند. مریم نمی تواند در ایرلند جنوبی کاتولیک زنده، ولی در ایرلند شمالی پروتستان مرده باشد

درباره ی این حرف ها چه کار می توان کرد؟ البته در سن تو کار زیادی از دستت ساخته نیست، ولی می توانی این شیوه را امتحان کنی؛ بار دیگر که کسی به تو چیز مهمی گفت با خودت بیاندیش: "آیا این هم از آن چیزهایی است که مردم با مدرک باور دارند؟ یا از آن چیزهاست که به خاطر سنت، اتوریته و الهام باور کرده اند؟" و بار دیگر که کسی ادعا کرد چیزی درست است از او بپرس: "چه مدارکی پشت آن است؟" و اگر نتوانست پاسخ های خوبی به تو بدهد، امیدوارم قبل از باورکردن یک کلام از حرف هایش، خوب بیاندیشی

دوستدارت، بابایی
"
این نامه از سایت سکولاریسم برای ایران برداشته شده

امیدوارم ما هم بتونیم به نصیحتی که داوکینز به دخترش کرده عمل کنیم

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

تحلیلی بر مقاله یک خاخام

سلام


قبل از هر چیز می خوام اولین کتاب رو به دوستان معرفی کنم. کتاب "پندار خدا" نوشته ریچارد داوکینز . این کتاب می تونه به خیلی از سوال های شما پاسخ قانع کننده بده. البته من در پست های بعدی سعی می کنم رفته رفته و به طور خلاصه نکات بسیار زیبای کتاب رو براتون بنویسم

امروز داشتم توی اینترنت دنبال یه سری مطلب می گشتم که خیلی اتفاقی به مقاله ای برخوردم با عنوان "چرا خدایی نیست". وقتی شروع به خوندن مطلبش کردم فهمیدم که یه قسمتی از کتاب "پندار خدا" نوشته ریچاد داوکینزه. وسط این مقاله ، مقاله دیگری بود به نام "خطر در کمین است! دلایل خوبی برای خلق بی خدایان توسط خدا، موجود است". چون در نگاه اول به نظرم مطلب جالبی اومد خوندمش. این مقاله جواب یک خاخام به این سوال است که اگر خدا برای هر کاری دلیلی داره، دلیل اینکه بی خداها رو آفریده چیه؟

جواب خاخام جاناتان ساکس (رئیس مجمع یهودیان متحد مشترک المنمافع) بسیار جالبه، اما جای بحث هم داره. خلاصه ای از جواب اینه

"

ما که به خدا اعتقاد داریم، بعضی وقتا تو ایمانمون زیاده روی می کنیم. درد ها و رنج های بشریت رو می بینیم و می گیم که خواست خدا اینه. همین جاست که خدا، بی خدایان را می فرسته برای اینکه به ما بفهمونن هرچیزی که به نام دین اتفاق میافته لزوما دین نیست. بعضی اوقات چیزی که به خاطر خدا قبول می کنیم، در واقع چیزی است که باید به خاطر خدا در مقابلش بایستیم

داوکینز یکی از بزرگترین بی خدایان عصر ماست، اون میگه دنیایی رو بدون جنگ هایی که به خاطر دین انجام شده تصور کنید. در واقع اگر دینی نباشه هیچ عمل خبیثانه ای هم به نام خدا انجام نمیشه

این خوبه، یک بی خدای ستیزه گر با صداقت. ای کاش من هم همین قدر ایمان داشتم. جالبه که فکر کنید که اگر خدا رو از ذهن مردم پاک کنی ، نفرت ، خشونت ، خشم ، بی عدالتی و بی رحمی هم خود به خود پاک می شوند

تاریخ هیچوقت چنین چیزی به ما یاد نداده. اگر در کشوری مردم به اسم خدا خباثت نکنن هیچ دلیلی وجود نداره که به دلایل دیگر مثل نژاد، سیاست، مبارزه برای پیشرفت و یا حتی مبارزه داروینی برای زنده موندن هم خباثت نکنن

در کشمکش ابدی بین بزرگترین و کوچکترین غریزه ما یعنی اعتقاد یا عدم اعتقاد به خدا، مردم همواره گناهان خودشون رو زیر ردای بلند خدا پنهان می کنن. به همین خاطر، تاریخ ادیان، کاملا به بشر مربوطه (یعنی تقصیر خدا نیست)

گرچه دید بدتری هم هست. دنیایی رو تصور کن بدون انجیل، بدون عیسی، بدون ده فرمان، بدون آثار هنری میل آنژ یا باخ، بدون دانته بدون.... دنیایی رو تصور کن بدون "مهاجرت" (دستور خدا به مهاجرت بنی اسرائیل از مصر و آزاد سازی بچه های بنی اسرائیل از برده بودن). و مساله دقیقا همین است

بیخدای بزرگتری (نیچه) این مساله رو بدون ترس و به وضوح بیان کرده. او مسیحیت و یهودیت را "انقلاب اخلاقی برده ها" خوانده. به نظر او این اصلی اخلاقی برای توسری خوران، ضعفا، آسیب پذیران و بی دفاعان است که "ملاک های خوبی" کاملا جدیدی را از خود ساخته اند: ترحم، دست مهربان یاری دهنده، خونگرمی، صبر، تلاش، خشوع، دوست بودن

نیچه به این گرایشات توهین کرده. هرجا که آنها کارآمدند می گوید: زبان علاقه دارد کلمات "خوب" و "احمقانه" را به یکدیگر (از لحاظ معنی) نزدیکتر کند. فقط برده ها می توانند فکر کنند که عشق و وقار راه هایی برای زندگی کردن هستند. فرادستان ملاک های کاملا متفاوتی دارند: "در منش فرادستان، دقیقا خوبی است که ترس را القا می کند و ((می خواهد)) که القا کند

در اینمورد نیچه با ماکیاولی موافق است که می گوید: در سیاست بهتر است بجای اینکه دوستتان بدارند، بترسانندتان. و اینجاست که به لپ کلام می رسیم. ارزش والای نیچه "میل به قدرت" است

به لیست جرائم داوکینز که به اسم خدا انجام گرفته نگاه کنید و ببینید همگی موضوعاتی هستند که دین باعث فتح کردن و ایجاد ترس و وحشت شده است. اینها تجربه هایی هستند که از میل به قدرت نشأت می گیرند. این (میل به قدرت) منشاء همه خباثت های دنیاست چه در قالب غیردینی و چه دینی. به همین خاطر است که ملاک خوبی در مسیحیت و یهودیت خشوع ، یعنی نقطه مقابل است

تحمیل خواست خود به دیگران، خلاف خواسته خودشان اولین قدم در جاده ایست که باعث فاصله گرفتن ازماهیت الهی انسان می شود. باعث می شود مردم به نام خدای زندگی بکشند، به نام خدای عشق، نفرت بورزند و به نام خدای صلح، جنگ راه بیاندازند. اگر داوکینز کاری به جز هشدار دادن به ما در مورد این خطر نکرده، پس امیدوارم مرا به خاطر اینکه گفتم او نمونه ای از آن است که خدا، بی خدایان و بعضی اوقات ندای نبوی آنها را خلق کرده، مرا ببخشد

"

خب جواب خاخام بسیار طویل بود و از اینکه نتونستم بیشتر خلاصه اش کنم معذرت می خوام. اما در مورد این جواب باید بگم که ایشون هم مثل همه رهبران دینی دیگه هیچوقت نگاه علمی به مسائل اجتماعی نمی کنه. البته باید اعتراف کنم نطق قشنگی بود و من هم فکر می کنم میل به قدرت در شرایطی خیلی بده اما اینکه انجام کارهای بد ربطی به اعتقاد به خدا نداره هم درسته هم درست نیست (فعلا قصد بررسی این موضوع رو ندارم) ، قسمت حذف شده اینجاست است که عدم اعتقاد به خدا هم دلیلی به انجام شرورت نیست. در واقع شرورت ربطی به اعتقاد به خدا نداره

نمیشه انکار کرد که انسان همیشه شرارت هایی داشته، اما اگر به قول ریچارد داوکینز "نگاهی داروینی" به این مسأله داشته باشیم متوجه این موضوع می شیم که این شرورت های بشر دلیل علمی دارند. البته خیلی از این دلایل هنوز برای ما روشن نشدند، اما از اونجایی که طبق انتخاب طبیعی داروین هر ژنی که برای حیات (زنده موندن) مفید تر باشه بیشتر دوام میاره و در نتیجه باعث تکامل میشه، می تونم اینطور نتیجه گیری کنم که انجام هرگونه شرارت از طرف هر انسانی بر می گرده به اینکه، اون کار برای اون فرد سودی داره، و این سود اگر در مواردی ظاهرا تاثیری در زنده موندن نداشته باشه حداقل باعث راحت تر شدن زندگی (زنده مودن) میشه

با این حال باید به این نکته توجه کرد که این دیدگاه فقط از نظر فرد شرور است که قدری هم خودخواهانه به نظر میاد و در واقع هم همینطوره. اما از نگاه جامعه (یعنی اکثریت افراد) صرفا منفعت شخصی مطلوب نیست بلکه منفعت شخصی در راستای منفعت جامعه مطلوبه. این روند باعث شده که بعد از گذشت قرن ها زندگی هوشمندانه ی ما انسان ها روی کره زمین، به درکی نسبی از خوبی و بدی دست پیدا کنیم. چیزی که شاید بعضی ها بهش میگن وجدان یا ضمیر ناخودآگاه. خود این مسأله هم البته جای بحث داره (اینکه آیا همه انسان ها فکر می کنن که کاری مثل کشتن یه انسان دیگه بده یا نه). بعدا به این موضوع خواهم پرداخت. اما در اینجا صرفا می خواستم این نکته رو بگم که اعتقاد داشتن مطلق به یک دین و یا حتی یک نظریه هم از دیدگاه همین وجدان یا ضمیر ناخودآگاه رد شده است. چون همونطور که شاید بدونید در شرایط مختلف حتی چیزایی که به نظر مطلقا خوب میان ممکنه بد بشن و یا برعکس. مثلا کشتن یه انسان به نظر مطلقا بد میاد اما تصور کنید انسانی در حال زجر کشیدن از زخم مرگباریه، هم خودش و هم شما می دونید که تا چند دقیقه دیگه جونش رو از دست میده، در عین حال از شما عاجزانه تقاضا می کنه که به این زجر پایان بدید و زودتر بکشیدش. شما در این موارد چه می کنید؟

داشتن اعتقاد مطلق به هر چیزی شدیدا مخربه و ممکنه در مواردی حتی باعث فجایع انسانی بشه. فکر می کنم در طول تاریخ بزرگترین فاجعه های انسانی هم به خاطر مطلق اندیشی در مورد اعتقادات دینی و خصوصا خدا به وقوع پیوسته. نمونه های این فجایع بسیارند ولی چون مطلب زیادی به درازا کشید در پست های آینده نمونه های مختلف رو بررسی می کنیم. فقط اینو اضافه کنم که به نظر من برای داشتن جامعه ای انسانی باید هرگونه تعصب و اعتقاد مطلق رو از ذهنمون پاک کنیم تا بتونیم خوبی ها و بدی ها رو اونطور که هستند ببینیم

موفق و پیروز باشید.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

مکالمه ای با خدا

سلام. این یه داستان طنزه. از یه سایت خوندمش، گفتم شاید بد نباشه شما هم بخونین واسه همین ترجمه اش کردم.
------------------------------------
خدا : هی


 سلام


خدا: ها ها ها

 

 چی؟


خدا: می دونی من کیم؟


 البته. حتما آش دهن سوزی هستی

خدا: ها ها! درسته

 چه خبر؟


خدا: هیچی! از تو چه خبر؟

 منم مثل تو


خدا: سوالی از من داشتی؟


 فکر کنم! به خاطر همینه که داری باهام حرف می زنی؟

خدا: ها ها ه ، البته

 خب ، فکر کنم بزرگترین سوال اینه چرا داری با "من" حرف می زنی؟


خدا: چرا نزنم؟


 به نظر تصادفی نمیاد. یعنی، می دونی من حتی به تو اعتقاد هم ندارم. معمولا با اونایی حرف می زنی که قبولت دارن


خدا: آره ، اما یه جورایی خسته شدم از دستشون، همشون یه مشت مریضن که دنبال دکتر می گردن، گفتم بهتره برای تنوعم که شده یجور دیگشو امتحان کنم


 به خاطر همینه که بجای "وحی کردن" اومدی تو وبلاگ من؟


خدا: از کجا می دونی که این "وحی" نیست؟


 زدی تو خال


خدا: ها ها ها


 نه! واقعا! چرا من؟ یه بیخدا! چرا یه مسلمون یا یه بودایی یا یه هندو نه؟


خدا: چرا باید برم پیش اونا؟ من واسه تنوع اومدم اینجا. اونا که همشون از قبل به من اعتقاد دارن


 چطور؟


خدا: در اصل ، همه اعتقاد ها یکی اند. همشون می دونن که اون ته تها یه چیزی هست، یه حضور و قانون، که جهانی که به نظرشون خیلی پیچیده تر از اونیه که شانسی باشه رو هدایت می کنه


 آره، اما هر کدوم به یه چیزی معتقدن


خدا: واسه من همش یکیه. برای بعضیا من بیشتر از یه وجود معمولیم، واسه بقیه، چشم ها یا گوش های بیشتری دارم. حتی بعضیا فکر میکنن من وجود فیزیکی ندارم. ترجمه ممکنه فرق کنه، اما اصل همش یکیه


 خب. اما اگه همه دعواها سر همین اسم تو باشه چی؟ به نظر بی فایده است اگر همه واسه یه چیز دارن می جنگن


خدا: ها ها ها. اینو به من نچسبون. و بله، همه ش بی فایده است. این واقعیت، که دارن سر اسم من بلا سر هم میارن اعصابمو خورد میکنه


 پس چرا جلوشونو نمی گیری؟


خدا: به خاطر اینکه اینطوریام نیست. من که دایه زمین یا هیچ سیاره دیگه ای نیستم. دلیل اینکه به شماها حق انتخاب دادم این بود که مجبور نباشم همش دستتون بگیرم. منم واسه خودم زندگی دارما


 خب. منطقیه


 صبر کن، صبر کن، بقیه سیاره ها؟ این سیاره ها که میگی زندگی هم توشون هست؟


خدا: معلومه که هست! چرا نباید تو سیاره های دیگه زندگی بذارم؟ شماها تنها پروژه من نیستین و باید بگم ، بهترینش هم نیستین. بدترینشم نیستین، اما


 هه هه، شرط چی می بندی؟


خدا: ولش کن، همون طور که می گفتم، من از اینکه به آرزو ها و راحتی و قدرت و بقیه چیزای دیگران بچسبوننم خوشم نمی آد، اما دلیل هم نمیشه که اذیتشون کنم. انکار هم نعمتیه! از اینکه منو مسئول همه چیز طبیعت می دونن هم متفرم. این لعنتیه اتوماته، با همون چیزایی که خودش داره کار میکنه


 پس همجنس بازا مجبورت نکردن جهنمو بسازی؟


خدا: ها ها ها! نه. نمی دونم مردم چشونه که طرز تفکرشون در مورد هم جنس بازا رو می ندازن گردن من. من هیچ مشکلی باهاشون ندارم. چیزی که باهاش مشکل دارم اینه که از اسمم واسه مقاصد شخصیشون سوء استفاده کنن


 مگه تو کتابای مقدست چیزی در مورد بدی هم جنس بازی نگفتی؟؟؟؟؟


خدا: من این چیزارو ننوشم. چهار ساعت چی می گفتم پس؟ همش منو می چسبونن به خودشون. ممکنه اصل همه تفکرات من باشم ، اما چیزای دیگه ای که بهش می چسبونن از طرف من نیست


 به به! پس تو هیچ متن مقدسی رو امضاء نکردی؟


خدا: معلومه که نه. اصلا می دونی تا حالا چند بار اینا ترجمه شدن، بازخوانی شدن و دوباره نوشه شدن تا بخش های خاصیو اضافه یا حدف کنن؟ شرط می بندم تا حالا حتی یه داستان در مورد سفر پسر من به پاریس هم نوشتن. مثل یه صحنه سانسوری یه فیلم تینج می مونه. من اصلا پسر ندارم. ها ها ها


 جالبه! پس عیسی بچه تو نیست؟


خدا: نه و منم خرجشو نمی دم. مریم می خواست با دروغ گفتن خرجشو در بیاره


 پس این چیزا که به اسم تو انجام میشه همش چرت و پرته؟


خدا: خب، صادقانه بگم، نه. من حال می کنم سر به سرشون بذارم که ببینم چه کار می کنن. مثلا، به یه معتقدی که خیلی به نظر مهم میرسه ظاهر میشم و یه چیزی که اصلا معنی نداره می خوام. بعد می شینم نگاه می کنم. خیلی حال میده


 این رسمشه؟


خدا: بابا منم خسته می شم! شماها تلویزیون منین. اگه فکر می کنی این بده، باید ببینی چه بلایی سر بقیه جاها آوردم


 فکر نکنم بخوام بدونم


خدا: ها ها ها


 اما یه چیزیو دوست دارم بدونم. وقتی ما می میریم چی میشه؟


خدا: می میرین


 بعدش چی؟

 

خدا: همین دیگه


 اوه


خدا: ها ها ها! نگران نباش، واقیعت گول زنندس. شما تو ذهن و قلب کسایی که می شناختین زنده این، پس کاملا نمردین، می فهمی چی می گم؟


 فکر کنم. یه جورایی


خدا: ها ها ها! من باید برم


 خب برو، فقط می خواستم بدونی، من هنوزم بهت اعتقادی ندارم


خدا: اِ؟ چرا؟


 چون مکالمه ما اثبات میکنه که تو هستی اما تو همیشه از این کار خودداری می کنی چون: "دلایل منطقی ایمان رو نفی می کنه، و بدون ایمان، من بی خدام


خدا: خب، باشه، ها ها ها



اولین گفتار

درود به همه دوستان و همه بی خدایان.
هدف از ایجاد این وبلاگ این است که جامعه کوچکی از بی خدیان در ایران تشکیل دهیم.
برای رسیدن به این هدف ابتدا باید بی خدا رو تعریف کنم:
بی خدا به کسی می گوئیم که احتمال وجود خدا را نزدیک به صفر بداند.
منظور از خدا هرگونه خدایی است. چه خدایان تعریف شده ادیان الهی (الله ، پدر ، پسر ، روح القدس ، یهوه و ...) و غیر الهی و چه خدایان تعریف نشده مانند کسانی که تنها به یک خالق اعتقاد دارند.
در این وبلاگ سعی می کنم خطرات اعتقاد به وجود خدا را بیان کنم و امیدوارم دوستان به کمکم بشتابند تا بتوانیم جامعه ای عاری از خدا و پندار های خداگونه (هرچند کوچک) بسازیم.
همچنین به معرفی کتاب ها و منابع بی خدایان خواهم پرداخت.
درود بی کران.

The OUT Campaign

بی خدایان همواره در خط مقدم تفکرات عقلانی و فانوس های روشنفکری بوده اند، و اکنون شما می توانید با شرکت در مبارزه برون رفت ایده آل های خود را به اشتراک بگذارید.

برون آئید.


بی خدایان بسیار بیشتر از آنند که اکثر مردم تصور می کنند. از کنج ازلت برون آئید! آنگاه احساس آزادی خواهید کرد و شما برای دیگران تشویقی خواهید بود که برون آیند. (دیگران را برون نیاورید ، بگذارید خودشان وقتی آماده بودند برون آیند)

مبارزه برون رفت به افراد اجازه می دهد تا به دیگران نشان دهند که تنها نیستند. همچنین می تواند راه خوبی برای گشایش راهی گفتگو و کمک به از بین بردن نگرش منفی به بی خدایان باشد. بگذارید دنیا بداند که ما از میدان به در نمی شویم و به آنها که می خواهند با محکوم کردن ، ما را به سایه ها بکشانند ، اجازه چنین جسارتی نخواهیم داد.

همچنان که افراد بیشتر و بیشتری به مبارزه برون رفت می پیوندند ، افراد کمتر و کمتری احساس وحشت از دین خواهند کرد. ما می توانیم به دیگران کمک کنیم تا دریابند بی خدایان به هر صورت ، اندازه ، رنگ و شخصیتی می آیند. ما کارگران و حرفه ای ها هستیم. ما مادران ، پدران ، پسران ، دختران ، خواهران ، برادران و پدر بزرگان و مادر بزرگانیم. ما انسانیم (ما جهش یافتگانیم) و ما دوستان خوب و شهروندان خوبیم. ما مردمان خوبی هستیم که نیازی به آویختن خود به ماوراطبیعه ندارد.

وقت آن است که بگذاریم صدایمان در اعتراض به ورود به زور و بدون اجازه دین در مدرسه ها و سیاست های مان را بشنوند. بی خدایان همراه با میلیون ها انسان دیگر از قلدری آنها که دین خود را به زور در مغز کودکان و دولت های فرو می کنند خسته شده اند. ما باید ماوراطبیعه را از اصول اخلاقی و سیاست های عمومی مان بزدائیم.


وقت آن است که گام برداریم

ما برنامه ها و فعالیت های بسیار هیجان انگیزی برای مبارزه برون رفت داریم، پس آخرین تغییرات را دنبال کنید.